۱۳۸۸ اسفند ۲۴, دوشنبه

به حجم تاریکی فرو می رفتند.زن لباسهایش را در آورد٬می درخشید٬مثل مرمر سفید تراش نخورده ای که شیشه ای عسل رویش ریخته باشند.روشن٬شیرین٬براق.لبخندهمیشگی ردوبدل شد.هرچه توی فکرش بودازسرش می چکید٬ازلبش٬ایوانش پراز آب شد٬دست ها ٬پاها٬سرد٬گرم٬خشک٬تر٬خنده٬لبخند٬خون٬درد٬خواب!
برای زن از چند سال پیش٬قصه همیشه همین بود٬حمام دادن پسرش که فلج بود.

۱۳۸۸ اسفند ۱۹, چهارشنبه

۱۳۸۸ اسفند ۱۲, چهارشنبه

خوانش

جلسسات هفتگی کانون شعر و ادب
شعر وداستان
خوانش
نقد وبررسی
سه شنبه 16-18
کتابخانه فرهنگی (جنب سالن شهید حکیم)

۱۳۸۸ دی ۱۹, شنبه

به عيسا مهر ، كه مي آيد ...!

مگر مسیح زاییده ام
که از حفره های تاریکی مرا می نگرید؟!
من از بکرزایی خویش
خورشید می زایم
- سیراب روشنی ـ
که سیاووش وار
به بهتان سوزان پیکرم
همچو خدایان تکیه زند
و پیامبران گاه و بیگاهتان را
با آن سخن های سخت انگار سهل انکار
و جذبه های ملتمس مفلوک
بنده نباشد.

تن هاي تنها



قرار بود خبر خوشی باشم. آری!
و چون از ناچاری شرمناکی زاده شدم
کسی برای شنیدنم نیامد
آن سبزینه ای که دیروز مرا
به شکوه مندی هایم فرا می خواند
اکنون به خاک فاسد می شود
وگویی سایه ای از کهن های اساطیری
نورسته برگش را با تبر
اندوه می سازد.
فکرم اینجا تنگ است
دردم اینجا تنهاست
و تقصیر هیچکس نیست اگر
این مردمان را نمی دانم
اگر رویایم را نمی خرند
وبه کامم تهمت های شیرین می ریزند
من
ذره ذره آفتاب می شوم
همچنان که همزادم
در سرسپردگی روزهای افسانه ای خویش
مرا می جوید.

بوداي من

..

بر اساس بودا ( جلیل صفر بیگی)

تن به خلسه ی هیچ می سپارم
من خدای عابد و معبد و معبودم
شما به کشف یگانگی نور
- به مرگ خود خفته اید ـ
وبه پیشانی سر خورده تان
که گواه همه گمراهی هاست
سنگ میسایید
قسم به نشانه ها
سنگسار بردگی خویش اید
خورشید در دستان من است
و مرا به سایه تان هم راه نمی دهید
پس ای شاهکاران دور از ذهن
به دنیای من
چه می خواهید؟!

۱۳۸۸ دی ۱۶, چهارشنبه

از خوانشي كه رفت بگوييد ...؟